تاریخ انتشار : 1397/03/05

وقتی که پای تجاوز به خواهر در میان باشد

تجاوز به خواهر

امیر؛ پسر جوانی که با دوستانش دختران جوان  نوجوان را اغفال می کردند  و پس از بیهوش کردن دختران  در خلوتگاهی شیطانی به آنان تجاوز می کردند در یکی از این ملاقات های شیطانی وقتی پیکر بیهوش خواهرش را دید  با چاقو خواهرش را روی تخت خواب کشت و پس از آن خودکشی کرد.

داستان خواهر کشی و خود کشی یک پسر هوسران  

امیر؛ پسر جوانی که با دوستانش دختران جوان  نوجوان را اغفال می کردند  و پس از بیهوش کردن دختران  در خلوتگاهی شیطانی به آنان تجاوز می کردند  اما امیر در یکی از همین ملاقتها تجربه تلخی را تجربه کرد و  شاهد تجاوز به خواهر خود بود  او در یکی از این ملاقات های شیطانی وقتی  دید که دختر اغفال شده خواهر عزیز دردانه خودش است و پیکر بیهوش خواهرش را دید  با چاقو او  را روی تخت خواب کشت و پس از آن خودکشی کرد.
پسر جوان اصلا دختر هایی را که اغفال کرده بود به یاد نمی آورد، او که از دولتی سر پدر کارخانه دار و میلیاردش در رفاه کامل بود، هر کاری که به قول خودش عشقش می کشید انجام می داد و از جوانی اش لذت می برد. او با دوستانش دختران نوجوان را شناسایی می کرد و پس از برقراری ارتباط تلگرامی با آنان به خلوتگاه می کشاند و با دوستانشان به آنان تجاوز می کرد و پس از گرفتن فیلم دختران بیچاره را تهدید می کردند تا اگر به کسی ماجرا را بگویند آبرویشان را خواهند برد.

یک داستان تلخ و جان کاه 

چیه امیر خان؟ فکر کردی ما بی عرضه و دست و پا چلفتی هستیم؟ نه داداش من، این طوری ها هم که تو فکرمی کنی نیست! نمی خواد سرمون منت بذاری که همیشه این تو بودی که بساط خوش گذرونی رو برامون فراهم کردی. یکی، دو ماهی هست که با یه دختر مثل پنجه آفتاب چت می کنم.

من که عکس شو دیدم هوش از سرم پرید، چه برسه به تو که عاشق خوشگل مشگلایی! دختره می ترسید یه قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم. فکر کردی فقط خودت مخ زدن بلدی؟ نه جونم، اونقدر از عشق و عاشقی حرف زدم که دختره رو راضی کردم فردا بیاد خونه پیشم. خوشبختانه از اونایی که هر بلایی هم که سرش در بیاری، از ترس آبروش هرگزحرفی نمی زنه! فردا که اومد، زنگ می زنم بیای تا بدین وسیله از خجالتت در بیایم!
و روز بعد ساعت دو بعدازظهر بود که موبایل امیر زنگ خورد. دوستش بود که به آرامی صحبت می کرد:" دختره اومد امیر، بهش قرص خواب آور دادم. الان خوابه خوابه. به دو، سه تا از بچه های دیگه هم زنگ زدم بیان. تو هم زودتر خودتو برسون!" و امیر هم که همیشه منتظر چنین فرصت هایی بود، ماشین مدل بالایش را روشن کرد و با سرعت به سمت خانه دوستش حرکت کرد.

سه نفر از دوستانش هم آمده بودند و هر کدام به نوبت داخل اتاق می رفتند و ... نوبت آخر، نوبت امیر بود. نوبت آخر، نوبت مرگ بود. نوبت زشتی و پلیدی و سیاهی... خدای من! امیر گوشه اتاق و روی تخت با خواهر خودش روبرو شد! خواهرش نور چشمان امیر بود، عزیز دردانه بود. امیر او را بیشتر از هر کسی در دنیا دوست داشت.

لحظاتی که مثل مسخ شده ها خیره شده بود به جسم بیهوش خواهرش، همه کارهایی که کرده بود مانند فیلم جلوی چشمانش جان گرفت. به یاد دخترکانی افتاد که بی آبرویشان کرده بود، به یاد مهتاب...

کسی نمی داند در آن لحظات چه بر امیر گذشت! دیگر هیچ چیز دست خودش نبود. با چاقوی ضامن داری که همیشه در جیب کتش داشت، خواهرش را غرق در خون کرد و سپس خودش را هم از پای درآورد.
همه شرکت کنندگان در مراسم تشییع جنازه، سر مزار امیر و خواهرش اشک می ریختند و برای زود پرپر شدنشان افسوس می خوردند. کمی آن طرف تر اما، پدر و مادری مات و متحیر، مانده بودند مردد که اگر کسی ازآنها پرسید: "چرا بچه هاتون کشته شدند؟!" چه جوابی دهند!

بازدید: 303
نظر خود را بنویسید! لطفا کلیک کنید