اشعاری دلنشین با محتوای برف و زمستان

روزهای برفی با این که در سال کمه اما از اون روزای ساله که حال دل هممون خوب میشه و با وجود سرمای زمستون دلمون به سپیدی برف گرم میشه. اصلا برف با اومدنش اینقدر دلمون رو شاد می کنه که دیگه سوز و سرما رو یادمون میره و دلمون میخواد به یمن این نعمت قشنگ الهی پیام های عاشقانه بخونیم، حرفهای امیدوار کننده بزنیم و اصلا شعر برفی بگیم. اگر شما هم حال دلتون تو روزهای برفی زمستونی خوبه، می تونید این مطلب تانما رو ورق بزنید و یه عالمه شعر برفی قشنگ بخونید؛

شعر برف با موضوعات مختلف

آرزو کن با من

که اگر خــواست زمســـتان برود!

گرمیِ دستِ تو اما باشد

“مــا” ی ما “مـــن” نشود

سایه ات از سرِ تنهاییِ من کم نشود!

سرود برفی گنجشگکی خرد

مرا با خود به دنیای دگر برد

دوباره جیک جیکی کرد و آن گاه

میان برف ها ناگهان مرد

برف می بارید و ما آرام،

گاه تنها، گاه با هم، راه می رفتیم.

چه شکایت های غمگینی که می کردیم،

یا حکایت های شیرینی که می گفتیم.

هیچکس از ما نمی دانست

کز کدامین لحظه شب کرده بود این باد برف آغاز.

هم نمی دانست کاین راه خم اندر خم

بکجامان می کشاند باز.

شعر از شاملو

شعر روز برفی

آن یکی دیوانه در برفی نشست

همچو آتش برف می خورد از دو دست

آن یکی گفتش چرا این می خوری

چیزی الحق چرب و شیرین می خوری

گفت چکنم گرسنه دارم شکم

گفت از برف آن نگردد هیچ کم

گفت حق را گو که می گوید بخور

تا شود گرسنگیت آهسته تر

هیچ دیوانه نگوید این سخن

می خورم نه سر پدید این را نه بن

گفت من سیرت کنم بی نان شگرف

کرد سیرم راست گفت اما ز برف

باد برف همه جا بود

سوزی اما در کار نبود

و

این خاطره ها بودند که هر بار کمرنگ تر می شدند

و برف بود و بس

و ردپایی مبهم

و پایان ردپا

آغاز دره بود

سبحان معظمی

برفی که می بارید من بودم

تو را احاطه کردم

در بَرَت گرفتم

گونه هایت را نوازش کردم

شانه هایت را بوسیدم

و پاره پاره ریختم

پیش پای تو

بر من پا گذاشتی

کوبیده تر سخت تر محکم تر شدم

تابیدی به من

آب شدم

شهاب مقربین

شعر برای روز برفی

قرار بود برفى بیاید و مرا با خود ببرد

قرار بود برفى بیاید و من

چترم را بردارم

بزنم به برف

تکه های روحم را

با آن ببارم

و گم شوم

زمستان از نیمه گذشته وُ

خبری از آن برف نیست

پس من کجا گم شوم؟ چگونه؟

نجوا رستگار

مثل بارش برف

در طول یک شب زمستانی

همه جا مثل سیل می ریزی،

غرق می کنی

حس می کنم

بو می کنم

بدون آنکه ببینمت

امیر ارسلان کاویانی

جز روزگار من

همه چیز را سفید کرده برف

سراسر شب

برف بارید

دو زاغچه

آینه شان را در برف می چرخاندند

در جست و جوی دانه

دعا می خواندند

سخنی بگو برف!

آنکه پس از تو از تو سخن می گوید

آب نام اوست

برف

کلامی

که فقط

بر زبان سکوت جاری می شود

سفیدخوانی آسمان است

در فصل آخر سالنامه بی برگ

آنچه سبک می آید

برف

آنچه سنگین می گذرد

برف برف

پاییز

جنون ادواری سال است

پیرهنش را ریز ریز می کند

در ملافه ای به سفیدی برف

خواب می رود

با انگشتانی

که از لبه تخت بیرون است

شعر از محمد شمس لنگرودی

شعر با موضوع برف

شعر در مورد برف

هدیه ام از تولد، گریه بود

خندیدن را تو به من آموختی

سنگ بوده ام، تو کوهم کردی

برف می شدم، تو آبم کردی

آب می شدم، تو خانه دریا را نشانم دادی

می دانستم گریه چیست

خندیدن را

تو به من هدیه کردی.

حیف!

میزبان خوبی نبودم

برای اولین دانه برفی

که روی پلکم نشست

برای بعضی

قله جای فتح است

برای قله

جای برف

عباس کیارستمی

شعر با موضوع برف

وقتی زمستان آمد

از گل نشانه ای نیست

بلبل ها را از سرما

بر لب ترانه ای نیست

زمستان آمده باز

کرده پرپر گلها را

برگ زرد درختان

نشان دهد سرما را

ای بچه های گلرو

آمد فصل زمستان

برف و باران دوباره

می بارد از آسمان

ما بچه ها همیشه

با آنکه پرخروشیم

شال و کلاه خود را

فصل سرما می پوشیم

جهان پر دود گشت از دود جانم

چو بختم شد به تاریکی جهانم

جهان بر من همی گرید بدین سان

ازیرا امشب این برفست و باران

به آتشگاه می مانه درونم

به کوه برف می ماند برونم

بدین گونه تنم را مهر کردست

که نیمی سوخته نیمی فسردست

شعر بلند برف

نی نی توی حیاطه

چشمش به آسمونه

منتظره برف بیاد

از ابر دونه دونه

به ابر میگه :چرا کم برف های سردتر

برف می آری واسه مون

زمستونه ! لم نده

بی کار توی آسمون

برف های دیروز تو

هی چیکه چیکه آب شد

آدم برفی ای که

ساخته بودم خراب شد

برف های سردتر بریز

توی حیاط خونه

برفی که زود آب نشه

برف آمده شبانه

رو پشت بام خانه

برف آمده رو گل ها

رو حوض و باغچه ی ما

زمین سفید هوا سرد

ببین که برف چها کرد

رو جاده ها نشسته

رو مسجد و گلدسته

برف قاصد بهاره

زمستان ها می باره

سلام سلام سپیدی!

دیشب ز راه رسیدی؟

شاعر:پروین دولت آبادی

یادته اون روز برفی

وسط فصل زمستون

تو پریدی پشت شیشه

من زدم از خونه بیرون

یادته اشاره کردی

آدمک برفی بسازم

واسه ساختنش رو برفا

هرچی که دارم ببازم

گوله گوله برف سرد و

روی همدیگه می چیدم

شاد و خندان بودم انگار

که به آرزوم رسیدم

شعر احساسی برف

شعر کوتاه احساسی برف

اندوه تنهایی

پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف میبارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه میکارد

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجام چنین دیدی

در دلم باریدی ... ای

افسوس

بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست میلرزد

روحم از سرمای تنهایی

هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساكت و خاكستری رنگ
زمین را بارشِ مثقال،مثقال
فرستد پوشش فرسنگ،فرسنگ

سرود كلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
كه شب، مهمان توفان ست امشب

اشعار عاشقانه با موضوع برف

بگذار زمستان بتازد
و بگذار هوا هر چه می خواهد سرد شود
من قلبی عاشق در سینه دارم که هیچ برفی تاب تحمل گرمای آن را ندارد.

تو که می درخشی، چشم انداز، رطوبت می گیرد
از درخشش پرتوهایی که از آسمان ابری می بارد

آه زن خطرناک، آه فضای دلکش!
من حتی عاشق برف ھا و شبنم های یخ زده توام
و عیشی فراتر از یخ و آتش را
از زمستان کینه توزت
آیا باز خواهم یافت؟

بی صبرانه منتظر زمستونم تا شال گردنی رو که تو برام بافتی دور گردنم بندازم…
اینطوری احساس می کنم که همیشه پیش منی
دوستت دارم عزیزم

شعر احساسی برف

تو راز فصل ها را می دانی
وقتی پاییز آهنگ رنگ رنگ موهایت

تابستان التهاب سرخ لبانت

زمستان سپیدی شانه های برفی ات

و بهار قرار با اطلسی ها در مردمک چشمان توست

سرمای هزار زمستان در دلم جاخوش کرده
بعد رفتن ات
من پیر شده ام
آنقدر پیر
که دست های یخی آدم برفی ها
یاد تو را از شانه هایم می تکانند
و من…
من هیچ…
فقط شعرهای عاشقانه ام را
های های گریه می کنم

دم سرد زمستانی سرشک ابر نیسانی
پی این بود، می دانی، که عالم را بخنداند

تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند
مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست

شعر برفی

شعر غمگین برف

ز گریه ابر نیسانی دم سرد زمستانی
چه حیلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را
بی تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب
با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار

زمستان بال گسترده است
گنجشکان
و من
پشت تمام پنجره ها
تو را می جویم

وقتی باد پرده های اتاق را به اهتزاز در می آورد
و مرا عشق زمستانی ات را به یاد می آورم
آن هنگام، به باران پناه می برم تا به سرزمین دیگری ببارد
به برف، تا شهرهای دیگری را سفیدپوش کند
و به خدا، تا زمستان را از تقویمش پاک کند
چون نمی دانم بی تو، چگونه زمستان را تاب آورم

شعر نو با موضوع برف

آن روز ها رفتند
ان روزهای برفی خاموش
کز پشت،شیشه در اتاق گرم..
هر دم بـه بیرون ؛ خیره میگشتم
پاکیزه برف من،چون کرکی نرم
آرام می بارید…

فروغ فرخزاد

گاهی قبل از مرگ تمام می شوی..
و قبل از پایانِ قصه
بی صبرانه بـه سرانجام ِ خود نزدیک میشوی….
قبل از عاشقی…ویران
قبل از باران….خیس
و قبل از برف….یک آدم برفی میشوی…
چه می توان کرد وقتی،
پس از ساعتها نواختن ،گاهی…
شنیده نمیشی!

دلم یک زمستان سخت میخواهد

یک برف

یک کولاک

بـه وسعت تاریخ

که ببارد

که ببارد

و تمام راه ها بسته شوند

و تـو چاره ای جز ماندن نداشته باشی

و بمانی

شعر با موضوع برف و عشق

چـه زمین خوردنی

زیباتر از زمین خوردن های یک روز برفی

وقتی که تـو باشی

قول داده بودی
با اولین برف بـه خیابان برویم
و آدم برفی رویایی مان را بسازیم
امروز برف آمد
اما
چطور انتظار کسیکه نیست را بکشم
هویج را در سوپ ریختم
دکمه ها را بـه لباسم دوختم
کلاه را بر سرم گذاشتم
دوتکه چوب را در شومینه انداختم
قدری برف برداشتم
سردی روز قرار را
حس کردم و
در حسرت دستان گرمت سوختم…

من سردم است
و تمام رنگ های گرم دنیا را
زنان دیگری
شال گردن بافته اند
زنی ایستاده در سرما

غزل با موضوع برف

دوبیتی برف

برف می بارید و مـا آرام

گاه تنها، گاه با هم، راه می رفتیم

چـه شکایت های غمگینی که میکردیم

یا حکایت های شیرینی که میگفتیم

هیچ کس از مـا نمی دانست

کز کدامین لحظه شب کرده بود این باد برف آغاز

این زمستونم به یاد تو می مونم
برف و بارونم به یاد تو می مونم

هر چی می تونی نیا و تلافی کن
من تا می تونم به یاد تو می مونم

تو گرمای عشقو از این خونه بردی
همه شهرو انگار به طوفان سپردی
زمستون که می شه گرفتار بغضم
مث بارش برف رو تکرار بغضم
گرفتار بغضم رو تکرار بغضم

غزل با موضوع برف

واسه آخرین بار زمستون که می شه به یادت میوفتم
ببین رد بغضم هنوز روی شیشه ست
بی تو یه درختم که بی برگ و ریشه ست
تو نیستی می ترسم که دنیام خراب شه
قدم می زنم تا یخ کوچه آب شه

بیا عشق مـن

بیا تا قدم های گرمت برف ها را آب کند

بیا تا چشمه ها بجوشند

بیا تا رود ها دوباره جاری شوند

و درختان دوباره تن پوش سبز در بر کنند

بیا که این دل بی قرار مـن

دیگر سرمای نبودنت را تاب ندارد

مـن انتظار نداشتم

با این برف محض

رو بـه رو شوم

مـن انتظار نداشتم

با این عشق محض

رو بـه رو شوم

این مرغان خفته در لعاب کاشی ها

بـه مـا اعلام میکنند

این عشق محض

در ان

برف محض آب میشود

غزلیات برف

مهم نیست که چقدر سرد باشد

مهم نیست که چقدر

روی پیاده رو های خیابان لیز بخوریم

مهم نیست که چقدر سرما بخوریم

آغوش گرم تـو برایم دوای هر دردیست

زمستان را
به خاطر چتری دوست دارم
که سرپناهش را در باران
قسمت می کنی با من
و هر قدر هم که گرم بپوشی
یقین دارم باز در صف خلوت سینما خودت را
دلبرانه می چسبانی به من

به شادی من اعتماد مکن برف

تا می باری نعمتی

چون بنشینی بـه لعنت شان دچاری

چیزی در سکوت می نویسی

هـمـه مان را گرفتار حکمت خود می کنی

مـا که سفید خوانی های تـو را خوب می شناسیم

تـو چقدر ساده ای که بر هـمـه یکسان می باری

تـو چقدر ساده ای که سرنوشت بهار را روی درخت ها

می نویسی که شتک ها هم می خوانند

آخر ببین چـه جهان بدی شد

آفتاب را داور تـو قرار داده اند

و تـو با پایی لرزان بـه زمین می نشینی

پیداست که می شکنی برف

تا قدرت را بدانند

با سنگریزه و خرده شیشه فرود آ

فکر میکنم سرنوشت مرا جایی دیده ای برف

آب شو. آب شو! موسیقی منجمد

و بیا و ببین

رنج را تـو کشیدی

بنام بهار

تمام میشود

شعر احساسی برف

یشعر برف

میان این هیاهوی برف و باد و باران
یاد تو در دلم عجیب غوغا می کند؛ و چه کسی می داند که این غوغای بی صدا با قلبم چه ها می کند؟

هنوز باورم نمی شود
که سال به سال
چشم به راه زمستانی می نشینم
که سال ها چشم دیدنش را نداشته ام

که ایستاده به درگاه؟
آن شال سبز را ز شانه خود بردار
بر گونه های تو آیا شیارها
زخم سیاه زمستان است؟
در ریزش مداوم این برف
هرگز ندیدمت
زخم سیاه گونه تو از چیست؟
آن شال سبز را ز شانه خود بردار
در چشم من
همیشه زمستان است

شعر برف

باز هم زمستان رسید

یک فصل سرد رؤیایی در کنار تـو

فصل درست کردن آدم برفی های بانمک

فصل دویدن و سر خوردن و برف بازی های کودکانه

و فصل نوشیدن یک فنجان چای گرم

و نگاه کردن در چشم های عاشق تـو

خداوندا تـو را سپاس

بخاطر این همـه زیبایی

و این هـمه عشق

زمستان چه چیزی کمتر از بهار و تابستان و پاییز دارد
وقتی
رد پاهایت روی برف برایم زیباترین نقاشی دنیاست؟

زمستان بود وُ
برف بود وُ
سرما بود
زمستانی که جز خاطراتِ محوِ تو
دلم گرمِ هیچ ردپایی نبود

شعر برف

عطر بهار
گرمای تابستان
برگ ریز پاییز
و زیبایی این دانه های بلورین برف
همه و همه مرا به یاد تو می اندازند…
گویی
آمدن هر فصل بهانه ایست تا دوباره عاشقت شوم

شکوفه های انار را ببین
در برف زمستان!
دور از تو
فقط بید، مجنون نیست

برف می بارد بـه روی خار و خارا سنگ

کوه ها خاموش

دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

بر نمی شد گر ز بام کلبه ای دودی

یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد

ردپا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان

مـا چـه میکردیم در کولاک دل آشفته دمسرد؟

شعر بلند برف

شعر برفی

قرار بود برفى بیاید و مرا با خود ببرد

قرار بود برفى بیاید و مـن

چترم را بردارم

بزنم بـه برف

تکه های روحم را

با ان ببارم

و گم شوم

زمستان از نیمه گذشته و

خبری از آن برف نیست

پس مـن کجا گم شوم؟ چگونه؟

در این زمستان سرد و سخت

دلگرمم

بـه آغوش گرمت

و بـه نگاه آتشین ات

و بـه مهربانی دستانی

که مرا یاد بهار می اندازد

شعرهای سپیدم
مال خودم نیست
شعر خداست
من فقط منتظر می شوم زمستان از راه برسد،
تا خدا شعر تازه ای بنویسد روی کاغذ ابرها
و سپس شعرهای کهنه اش را ریز ریز کند
تا زمین پر شود از کاغذ های سپید
آنگاه کافی ست به یکی ازین دانه های خیس خیره شوم
و از روی دست خدا شعر نو بنویسم

آیا این مطلب مفید بود؟
نظر خود را بنویسید! لطفا کلیک کنید