شعر مناسب اعلامیه

گزینش یک شعر سنگ قبر مناسب برای خانواده ای که تازگی عزیزی را از دست داده اند مسئله مهمی است.و همه دوست دارند که متن و شعری که بر روی سنگ قبر عزیزشان نوشته می شود سوزناک ترین و در عین حال زیباترین متن باشد . ما در تانما مجموعه ای از بهترین و سوزناک ترین اشعار سنگ قبر را گرد آوری کرده ایم.

شعر سنگ قبر

شعر مناسب سنگ قبر

شعرسنگ قبر مادر

تا کفن بر قد و بالای رسایت کردم
سوختم در دل پر درد دعایت کردم

نگشودی لب خود، هر چه تو را بوسیدم
نشنیدم سخنی، هر چه صدایت کردم

مادرا جای تو در دیده ی ما بود، چرا؟
در دل خاک شدی، خاک شدی بر سرِ ما

کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسیر غصه فردا نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی
بی تو هرگز زندگی زیبا نبود

مادرم؛ روی مهت، روح و روان است مرا
مهر تو، قوت جان است مرا

در دل، اندیشه تو، گنج نهان است مرا
یک نگاه تو، به از هر دو جهان است مرا

خستگی را خسته کردی مادرم

مادر ای پرواز نرم قاصدک
مادر ای معنای عشق شاپرک

ای تمام ناله هایت بی صدا
مادر ای زیباترین شعر خدا

مادرم کاخ دلم را ویرانه کردی
دو چشمم را ز خون پیمانه کردی

چو بلبل نغمه خوان بودم ز هجرت
مرا با مرغ شب هم ناله کردی

مادر من جوهر زحمتکشی ها بود و رفت
هر چه مشکل زیست، آسان رفت و آرام آرمید

مادرا آسوده خفتی، با همه سنگین غمی
قصه رنج مرا اکنون تو نتوانی شنید

مادرم بی تو صفا رفت ز کاشانه ما
رونقی نیست دگر بعد تو در خانه ما

جای خالی تو را چون نگرم هر شب و روز
از چه این زهر فلک ریخت به پیمانه ما

مادرم بودی تو شمع محفل شب های ما
مرهم زخم دل و غمخوار بر غم های ما

آنچنان رفتی به ناگه سوی منزلگاه دوست
بعد تو ماتم سرا شد خانه و مأوای ما

فلک از کف ربودی مادر من
شرار غم زدی بر پیکر من

گلم را ای فلک، بردی ز دستم
به هجران تو، ای مادر نشستم

در باغ دلم صنوبری جان می داد
در سینه من کبوتری جان می داد

در بستر درد با دلی پر ز امید
دیدم که چگونه مادرم جان می داد

آبروی اهل ایمان، خاک پای مادر است
هرچه دارد این جماعت، از دعای مادر است

آن بهشتی را که قرآن می کند توصیف آن
صاحب قرآن بگفتا زیر پای مادر است

کیست مادر؟ رحمت بی انتها
کیست مادر؟ عاشق بی ادعا

کیست مادر؟ باغبان زندگی
کیست مادر؟ کس نداند جز خدا

مادر ای مأمن عشق، مهر خدا، راحت جان
کرده یزدان همه مهرش به وجود تو نهان

آشنایان همه از هجر تو در بحر غم اند
زنده در قلب منی زنده و جاوید بمان

ای نشان رحمت حق، مهر مطلق، مادرم
کی رود آن مهربانی های تو از خاطرم

رفته ای لیکن، همیشه حاضری در جان من
مرده ای اما نگردد مردن تو باورم!

لیله قدر است امشب یا شب بی مادری
من به چشم خویش دیدم مادرم، یادت به خیر

جای تو خالی چو بینم آه سردی بر کشم
عقده ها بگرفته راه حنجرم، یادت به خیر

غرق دریای غم و اندوه گشتم بی شکیب
من تو را گم کرده ام ای گوهرم، یادت به خیر

همنشین حضرت زهرا شوی اندر بهشت
روز و شب خون بارد این چشم ترم، یادت به خیر

تو رفتی، ترک کردی مادر، این دنیای فانی را
برایم تیره کردی، زندگی و زندگانی را

همیشه شادمان بودم، که چون تو مادری دارم
کجا دیگر توانم دید، روی شادمانی را؟

کسی که ناز مرا می کشید، مادر بود
کسی که حرف مرا می شنید، مادر بود

كسى كه خارى اگر پیش پاى من مى دید

چو غنچه جامه به تن مى درید مادر بود

مرا مادر سرور زندگی بود
شکوه و عشق و شور عاشقی بود

در این دنیای پر آشوب و پر راز
مثال زورقی بر ساحلی بود

یكى شكسته قفس ماند و خسته مرغى زار

كه از ثَرى به ثریا پرید مادر بود

مرا ستاره صبحی که هر چه کوشیدم
شد آخر از نظرم ناپدید، مادر بود

یاد ایامی که مادر داشتیم
افسری زیبنده بر سر داشتیم

زندگی با او مرا افسانه بود
روشنی بخش دلم در خانه بود

چون کبوتر سوی جنت پر کشید
از می توحیدیان ساغر چشید

در گلستان ادب آموزگارم مادر است
بعد رب العالمین، پروردگارم مادر است

من که شاگرد دبیرستان عشق مادرم
اولین معشوق من در روزگار، مادر است

ناله کردم ذره ای از کوه دردم کم نشد
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرهم نشد

در گلستان گرد گل بسیار گردیدم ولی

از هزاران گل که بوییدم یکی مادر نشد

ای روح ایثار، ای مادر من
ای خاک پایت، تاج سر من

از شوق رویت، ای مهر تابان
خون می زند جوش، در پیکر من

مادر بهشت من همه آغوش گرم توست

گوئی سرم هنوز به بالین نرم توست

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند

دردِ بی درمان شان را مرگ درمان می کند

اگر نسیم سبکبال ره به کوی تو داشت

چو غنچه آگهی از راز تو به توی تو داشت

پس از تو سبزه به زردی نشست و باغ گریست

که پیش از این گل اندیشه رنگ و بوی تو داشت

زود شد، نه دیر شد از دلم پریدنت

آینه شکسته شد از غم ندیدنت

خطه ‎های موج را زیر بال خود گرفت

از کسالت جهان ناگهان رهیدنت

شعر سنگ قبر

شعرسنگ قبر مادر

شعر سنگ قبر پدر

در جان ترک ما کردی و رفتی
جهان را در نوا کردی و رفتی

دل ما را زدی از غصه آتش
به هجران مبتلا کردی و رفتی

رفتی وآتش زدی بر جسم وجانم ای پدر

گشته تاریک از فراقت آشیانم ای پدر

چون به یاد آرم محبت های دیرین تو را

میرو از کف برون تاب و توانم ای پدر

خانه مان تاریک شد بی نور رویت ای پدر

دستمان کوتاه شد از جستجویت ای پدر

نیست باور پدر جان از چه رو کندی زما

بعد از این از که گیریم عطر و بویت ای پدر

باورم نیست پدر رفتی و خاموش شدی

ترک ما کردی و با خاک هم آغوش شدی

خانه را نوری اگر بود ز رخسار تو بود

ای چراغ دل ما از چه تو خاموش شدی

ز فراق هجر رؤیت غم سینه سوز دارم

پدرم قسم به مهرت، نه شب و نه روز دارم

گوهر از خاک بر آرند و عزیزش دارند

بخت بد بین که فلک گوهر ما برده به خاک

عزت هستی ما، ای پدر از نام تو بود
تو مپندار پدر، رفتی و خاموش شدی

کاروان ما عجب بی کاروان سالار شد
صبر بر مرگ پدر بر ما بسی دشوار شد

بی تو بر ما زندگانی همچو شام تار شد
بین ما و تو چرا این آخرین دیدار شد

گفتم که چرا رفتی و تدبیر تو این بود

گفتا چه توان کرد که تقدیر همین بود

گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود

گفتا که نگو مصلحت دوست در این بود

این گنج نهان در دل خانه پدرم بود

هم بال و پرم بود و همی تاج سرم بود

روح پاکت با امیر المومنین محشور باد

خانه قبرت ز الطاف خدا پر نور باد

ای چراغ زندگانی ای پدر یادت بخیر

خاطرت در باغ فردوس برین مسرور باد

پدرم قامت تو تکه گهی بود مرا

گفته هایت چو چراغی به رهی بود مرا

رفتی از دیده و داغت به دل ماست هنوز

هر کجا می نگرم روی تو پیداست هنوز

گرچه من دیگر نمی بینم گل روی تو را

خاطراتت را در این غم خانه مهمان می کنم

گوهر یکدانه ام ای نازنین بابای من

تا ابد یاد تو را در سینه مهمان می کنم

این گنج نهان در دل خانه پدرم بود.

هم بال و پرم بود و همی تاج سرم بود.

هرجا که زمن نام و نشانی طلبیدند.

هم نام بلندش. سند معتبرم بود

گفتم پدرم رسم اخوت نه چنین بود

گفتا عزیزان چه کنم عمر همین بود

دلم گرفته

دلتنگ آغوش فراخت هستم

وای ای پدر

هستی من، زندگی من رفته از دستم

بعد از تو کوه غم وغصه

کمرم را خم کرد

رفتی تو، ولی در نگاه من

هرثانیه گرمِ عبور توست

رفتی تو، ولی خانه ام هنوز

جای تو و غرقِ حضور توست

ای خاطره های همیشه سبز

در خاطرِ غمگین خطور توست

ای روی تو ماهِ شبان ِتار

خورشید، فروزان به نور توست

دیدست تورا آشنا به خواب

با کوچِ تو همره سرور توست

بی یاد تو هرگز نبوده ام

در ذهن و خیالم مرور توست

حالا که به شعرم جهان گریست

هرمصرع و بیتش شعور توست

دریای مهر و وفا تکیه گاهم ای پدر

شمع امید و صفا نور راهم ای پدر

روشنی بخش این محفلم تو بوده ای

نازنینا چاره مشکلم تو بوده ای

شکسته شد شیشه آرزویم ای پدر

درد دلم را دگر با که گویم ای پدر

رفتی و خاطرات تو مانده ای پدر

داغ تو بر دلم غم نشنانده ای پدر

پدرم رفت و نگاهش دگرم نیست به راه

ولی از یاد نرفته است نگاهش هرگز

کاش بودم به کنارش اکنون

کاش بودش عمر و می ماند هنوز

چه حزین بود طنینش این اواخر

شاید از مرگ خبر داشت و این بود دلیل

رفت و تنها شده ام با همه سختی هایم

رفت و بی او چه بسی سخت شده زندگی ام

باورش سخت و چه بسیار غمین

کاش می بود و بهارم می ماند

آسمان امروز ببار، اینجا گلی پژمرده گشت

از غم داغ رخش، یک محفلی افسرده گشت

آسمان امروز ببار، ما صد جگر سوزانده ایم

چون پدر از بین ما رفت، قلب ما هم مرده گشت

پدرم رفت و خزان شد دل من

کاش می ماند و بهارم می ماند

غم مرگ پدر کوچک غمی نیست

جگر می سوزد و درد کمی نیست

پدر زیبا گل باغ وجود است

که بی او زندگی جز ماتمی نیست

صد بار خدا مرثیه خوان کرد مرا

در بوته صبر امتحان کرد مرا

هرگز نشکست پشتم از هیچ غمی

جز مرگ پدر که ناتوان کرد مرا

افسوس، صد افسوس پدر از کف ما رفت

آن گوهر تابنده و پر مهر و وفا رفت

ما را نبود چاره به جز صبر در این غم

با حکم خدا آمد و با امر خدا رفت

از مرگ ناگهانیت ای نازنین پدر

بیگانه سوخت تا چه رسد آشنای تو

دل ما شکسته اما، تو نمرده ای پدر جان

که تو از فنا گذشتی، به سر بقا رسیدی

دلتنگ تر از هر شب و هر روز شدم من

بی مهر پدر، شمع پر از سوز شدم من

تقدیر مرا بی سر و سامان و سپر کرد

محروم ز دیدار گل روی پدر کرد

یادت به خیر، ای پدر، ای رهبری که مرگ
کوتاه کرد، پای تو از کاروان ما

کانون عشق بودی و سرمنزل امید
درمان درد و همدم روز و شبان ما

آن کس که مرا روح و روان بود پدر بود

آن کس که مرا فخر زمان بود پدرم بود

افسوس که رفت از سرم آن سایه رحمت

آن کس که برایم نگران بود پدرم بود

پدرم نقش تو اگر از میانه برخاست

اندوه تو جاودانه بر پاست

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل

تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند

مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من

از فراقت با غم محنت، هم آغوشم پدر

رفتی و از مرگ جانسوزت سیه پوشم پدر

خنده و مهر و وفا و مهربانی های تو

در جهان هرگز نمی گردد فراموشم پدر

پدرم در سوگ تو دل های ما پیوسته می گرید

سراپا همچو شمعی بی فروغ آهسته می گرید

تویی در خاطر ناشاد ما تا آخرین لحظه

به یادت چشم، چون ساغر بشکسته می گرید

ما دامن از این ورطه کشیدیم و گذشتیم
زین بحر پر از بیم، بریدیم و گذشتیم

از جمله متاعی که به بازار جهان بود
یک جامه بر اندام، بریدیم و گذشتیم

روشنی بخش دل هر با هنر باشد پدر

بهترین سرمایه از بهر پسر باشد پدر

کس نمی داند مقامش را بجز یزدان پاک

آسمان زندگانی را قمر باشد، پدر

پدر جان یاد آن شب ها که ما را شمع جان بودی

میان نا امیدی ها چراغ جاودان بودی

برایت زندگی کردن اگرچه رنج وسختی بود

بنازم همتت بابا صبور و مهربان بودی

شعر سنگ قبر

شعر سنگ قبر پدر

شعر سنگ قبر جوان

چه غریبانه و ناباورانه می روند آنان که دوستشان داریم

آنچه می ماند فقط خاطرات است

و ما تنها تسلیم خواست پروردگاریم

هر دم که یادت می کنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد رفتارت کنم خون جگر ریزد مرا

ای رفته از پیشم کنون از خاطرم کی میروی

گفتار تو چون بنگرم بغض گلو گیر مرا

ای چرخ فلک خرابی از کینه توست

بیدادگری شیوه دیرینه توست

ای خاک اگر سینه تو بشکافد

بس گوهر قیمتی که در سینه توست

نمک بر زخم من شیرین تر از خواب سحر گردد

جگرها خون شود تا پسر مثل پدر گردد

پدر در کودکی دست پسر گیرد

به امیدی که در پیری پسر دست پدر گیرد

شرری زدی به جان ها، که بیان آن نشاید

گوهر دلم تو بودی، که به خاک آرمیدی

ز سروش باغ رضوان، تو چه نغمه ای شنیدی

که وصال کوی جانان، به بهای جان خریدی

ای پسر من پدر پیر توام
پدر پیر و زمین گیر توام

سخنی گوی و دلم را خوش کن
تو که آتش زده ای، خاموش کن

ای وای که آن تازه گل زیبا رفت
ناکام عزیز ما، از این دنیا رفت

از سنگ جدایی، گُهر ما بشکست
از دست عقیق پر بهای ما رفت

خاطر آخرین نگاهش، قلبمان را به آتش کشیده
یاد آخرین کلام گرمش، سینه را مالامال اندوه کرده است
و در میان موجی از ناباوری
در حسرت نگاه با محبتش می سوزیم

پنهان به خاک گشت چو قد رسای تو

غمگین مباش، در دل ما هست جای تو

بعد پرپر شدنت ای گل زیبا چه کنم
من به داغ تو جوان رفته ز دنیا چه کنم
بهر هر درد دوائیست به جز داغ جوان
من به دردی که بر او نیست مداوا چه کنم

بسته ای زیبا دو چشمانت به روی این جهان
کار من از دوریت هر شب شده داد و فغان

عزیز خفته در خاکم، گل باغ دلم بودی
درخشان گوهر پاکم، چراغ محفلم بودی

کجا یابم دگر چون تو، اگر گِرد جهان گردم
تو را ای نازنین دختر، که یار و همدمم بودی

کجایی دختر غم پرور من؟
عزیز خوب و از گل بهتر من

هنوز هم با چنین ماتم نشینی
نمیشه مُردن تو باور من

هیچ دانی که ز هجران تو حـــــالم چون شد

جگرم خون و دلم خون و سرشتم خـون شد

باورم نیست كه دیگر نشـنوم آوای تو
یــا نبـینم روی مـاه و قامت رعـنـای تو
سالها سنگ صبورم بودی و هم صحبتم
بی تو رنگ یأس دارد منزل و مأوای تو

شعر سنگ قبر

شعر سنگ قبر جوان

شعر سنگ قبر فرزند

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را

کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم، باز دست و پای تو را

دل گرفته من کی چو غنچه باز شود؟
مگر صبا برساند به من هوای تو را

یاران مددی پرم به خاک افتاده است
قلبم، جگرم، سرم، به خاک افتاده است

سرتاسر روزگار من پاییز است
تا سرو صنوبرم به خاک افتاده است

بیابان تا بیابان، ناله دارم
در این دنیا، گلی گم کرده، دارم

اگر جویم گلم در این بیابان
به مثل بلبلی من ناله دارم

شد فصل بهار و شدم از غصه هلاک
دارم جگری کباب و چشمی نمناک

گل ها همه سر ز خاک بیرون کردند
الا گل من که سر فرو برده به خاک

از داغ جگرسوز تو زیبا پسر من
آمد به سر من، آنچه نباید به سر من

تا جان بود اندر تنم، ای غنچه خندان
هرگز نرود روی خوشت از نظر من

دختر محبوب ما رفتی به خاک اما بدان
خواب دیدم خانه ای داری میان آسمان

گل پرپر ، کجا گیرم سراغت ؟
صدای گریه می آید ز باغت

صدای گریه می آید شب و روز
که می سوزد دل بلبل ز داغت

نازنین تر ز قدت در چمن حسن نرست
خوش تر از نقش تو در عالم تصویر نبود

ای دریغا چه گلی رفت به خاک
چه بهاری پژمرد، چه دلی رفت به باد

چه چراغی افسرد، چه کسی باور داشت
که گل پر نفس باد بهار، ناگهان خواهد مرد!

به صداقت صدای قشنگت، به لطافت عاطفه ات،

به محبت و مهربانی ات، به زیبایی چهره معصوم و قشنگت،

تنها با یاد شیرین زبانی هایت دلخوشیم

ای سرخ گل، که باد ربودت ز باغ من

گفتی به باد خیره، چه بر باغبان گذشت؟

جای گریه است بر این عمر که چون غنچه گل

پنج روز است بقای دهن خندانش

ای جگر گوشه، که دیده ی من جای تو بود

دلم آشفته آن قامت رعنای تو بود

کی خبر داشتم از کینه این چرخ کبود

که چو صیاد کمین کرده، جویای تو بود

گلی بودم نه وقت چیدنم بود

جوان بودم نه وقت مردنم بود

گلی بودم میان شاخه گلها

نه وقت زیر خاک خوابیدنم بود

نگویم که مُردن روا نیست یا رب

ولی کاش مرگ جوانان نبودی!

ای دریغا از جفای روزگار بی وفا

من نگین انگشتری، گم کرده ام

در میان چاه جور و حمله گرگ اجل

یوسفی در وادی ناباوری گم کرده ام

چون قصه ی عشق، نقش دفتر شد و رفت

چون لاله ی نو شکفته، پرپر شد و رفت

حالا که بهار می رسد، صد افسوس

آن لاله ی سرخ چون کبوتر شد و رفت

از خون دلم، دو دیده را، تر بکنم

این عمر، چگونه بی تو، من سر بکنم

در خاطر من، بهار بی پاییزی

من مرگ تو را، چگونه باور بکنم؟

پسرم/ دخترم ….

نوگلی بود که پرورده بودمش

خاک از دستم ربودش

آن چنان در بر گرفتش

انگار در عالم نبودش

سالها زحمت کشیدم تا گلی پرورده شد

ناگهان پیک اجل آن غنچه را از من ربود

شعر سنگ قبر

شعر سنگ قبر فرزند

شعر سنگ قبر خواهر

نه چشم دل به سوئی، نه باده در سبویی
که تر کنیم گلویی، به یاد آشنا ما

ز ما هر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک
ز ما هر آن که نزدیک، از او جدا، جدا ما

بنال ای دل که نور چشم ما رفت
بکن شیون که آن دلدار ما رفت

همه روزی روند، اما چرا او
به این زودی، به پیش چشم ما رفت

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد

وز دست اجل، بسی جگرها خون شد

افسوس که نامه جوانی، طی شد

وان تازه بهار زندگی، دی شد

تو بودی نو گل گلخانه ما

سفر کردی تو از کاشانه ما

همانند پرستوهای عاشق

خودت رفتی، غمت در خانه ما

بُوَد که بار دگر بشنوم صدای تو را؟

ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را

کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد

که غرق بوسه کنم، باز دست و پای تو را

دل گرفته من کی چو غنچه باز شود؟

مگر صبا برساند به من هوای تو را

مرگ تو را چو داد گردون خبرم

خبرت نیست که یک باره چه آمد به سرم

کاش باقیمت جان، عمر تو می شد ممکن

تا دهم جانی و ازبهر تو عمری بخرم

نمرده است

که شور و شعور نامیر است

شکسته نیست

که همواره کوه پا برجاست

نخفته است

کلامش پیام بیداری است

به سربلندی و افتادگی که خود می گفت

چو آبشار و چو رود

بر نمی گردی ولی من همچنان در شعرها
هی ردیفش می کنم این واژه ی برگرد را

سکوت می کنم و عشق، در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است

نیست اشک لاله گون کز چشم بیرون می رود

از غمت خون شد جگر وز دیده بیرون می رود

پای سروی، جویباری زاری از حد برده بود

های های گریه در پای توام، آمد به یاد

امشب از حسرت رویت دگر آرامم نیست

دلـــــم آرام نگیــــرد کـه دل آرامم نیست

هر یک از دایره جمع به راهی رفتند

ما بماندیم و خیال تو به یک جای مقیم

در غــم هجر رخ مــــاه تو در ســـوز و گدازیم

تا به کی زین غم جانکاه بسوزیـم و بسازیم

روزها رفت و گذشت و در اندیشه باز آمدنت، لحظه ها طی شد و مرد!

و نگاهم هر روز، باز هم با همه شوق، کوچه ها را پایید.

مثل آن روز که می آمدی از دور … دریغ!

دل من در غم هجران توای خوب ترین، چه بگویم، چه کشید …

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پی صد هزار سال، از دل خاک

چون سبزه، امید بردمیدن بودی

نابهنگام اجل، فرصت بودن بگرفت

بلبلی را ز چمن، حین سرودن بگرفت

مهر تو، حک شده در قلب همه یارانت

کی توان خاطر تو، تا دم ماندن بگرفت

از یاد تو یک نفس دلم غافل نیست

هر چند که جز حسرت دل حاصل نیست

از شوق تو می سوزم، ولی سازم، چون

آن دل که به شوق تو نسوزد، دل نیست

می توان گفت چه تلخ!

حیف شد از دست ما رفت آن عزیز
آن توانا
آن بزرگ
آن زنده یاد
کاش تا او زنده بود
می شنید از ما بزرگی های خویش
می شد از این گفتگوها نیز شاد
کاشکی جای سرود زنده یاد
در حضورش می سرودم زنده باد

میتوان گفت چه تلخ!
یا چه سنگین و سیاه!
یا که افسون و صد اه!
میتوان در پی اندوه و غم ان یار رحیم
صبح هر روز به اندازه صد سال گریست!
مرگ درماندگی و ماتم نیست!
ناله و گریه و افسردگی هر دو نیست!
مرگ تاریکی نیست!
رمز تاریکی مرگ؟
لحضه ان مزه بر هم زدن و چشم گشودن به جهان دگر است!

تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم

آهسته ز دوری تو فریاد کنم

وقت است که دست از این دهان بردارم

از دست غمت هزار بیداد کنم

سایه اش همچون پناهی بود و رفت

شانه هایش تکیه گاهی بود و رفت

شادی ما بود دیدار رخش

شادی ما یک نگاهی بود و رفت

ای خدای مهربان آن گونه که شایسته است

این عزیز را دوستش بدار و بیامرزش

عاقبت زین دار فانی پر کشیدم یا حسین

عشق تو مهر علی بر سینه دارم یا حسین

چون در این وادی غریبم جان زهرا مادرت

در شب جمعه گذر کن بر مزارم یا حسین

گریه بر درد فراوان نکنم پس چه کنم؟
ناله از سینه سوزان نکنم پس چه کنم؟

من که اندر ملاء عام نکردم زاری
گریه در این شب پنهان نکنم پس چه کنم؟

من که از داغ عزیز مرغ دلم گشته کباب
گریه در خانه تنها نکنم، پس چه کنم

هرچه دیدم ز غم اظهار نکردم به کسی
گریه بر درد فراوان نکنم پس چه کنم؟

شعر سنگ قبر

شعر سنگ قبر خواهر

شعر سنگ قبر برادر

پیوسته در هوای تو چشم در جستجو

هر لحظه با خیال تو جانم به گفتگوست

دیدی ای دل که خزان با گل و گلزار چه کرد

تیغ طوفان بلا با گل بی خار چه کرد
شعله شمع به آرامی و مظلومی سوخت

داغ آن با دل پروانه بی یار چه کرد

رفتی ز دست ما و نماند از برای ما

غیر از غمی، شکسته دلی، جان خسته ای

تو مرغ جاودان بهشتی شدی ولی

داند خدا که پشت مرا چون شکسته ای

باز این قصه تکراری گلبرگ و خزان
شرح حالی است برای تو که بی تکراری

دلبری کردی و دلدار تو را با خود برد
این بود عاقبت نیکی و خوش کرداری

می توان گفت چه تلخ!
یا چه سنگین و سیاه!
یا که افسوس و فغان و صد آه!
می توان در پی اندوه و غم رفتن آن یار رحیم!
صبح هر روز، به اندازه صد سال گریست!
مرگ درماندگی و ماتم نیست،
ماتم و گریه و افسردگی هر دم نیست!
مرگ تاریکی و ماتم نیست؛
رمز تاریکی مرگ، لحظه آن مژه بر هم زدن و چشم گشودن به جهان دگر است!
لحظه شوق به معبود رسیدن شاید، چشم ها را باید بست!
زندگی در گذر ثانیه ها، جاودان ساختن نیکی هاست، مرگ آغاز دگر زیستن است.

قصه درد تو را به که باید گفتن؟
ناله شام و سحر، را به که باید گفتن؟

روزها رفت و غم از سینه ما پاک نشد
این غم دیرگذر، را به که باید گفتن؟

چندی است آسمان دلم وا نمی شود
یک غم نشسته روی دلم پا نمی شود

احساس می کنم که دگر خاطرات تو
کنج خیال خسته ی من جا نمی شود

روزی درست مثل همین روزهای غم
گفتی بیا که دست های تو تنها نمی شود

حالا بیا و ببین که چه تنها و خسته ام
بعد از تو هیچ وقت دل من وا نمی شود

آسوده آنکه رنج جهان را کشید و رفت
خشنود آنکه بانگ خدا را شنید و رفت

در حیرتم که عمر شتابنده چون گذشت
گویی نسیم بود که بر گل وزید و رفت

این باغ غیر داغ عزیزان گلی نداشت
خوشبخت آن پرنده کزین جا پرید و رفت

آنکه بغضی در گلو، چون بغض طوفان داشت، رفت
نغمه ای شیرین تر از آوای باران داشت، رفت

گرچه او را این چنین پروای جان دادن نبود
او که عمری حسرت دیدار جانان داشت، رفت

سینه ام ز آتش دل و غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

تو در وادی سپیدارها، چه می دیدی
که چون نسیم، به آن سمت (سبزه) کوچیدی

به سوگ غمبار تو خورشید، گریه سر داد
در آن غروب که بر روی مرگ، خندیدی

در سوک توأم ناله ز عیوق گذر کرد
داغ تو، دل سوخته را سوخته تر کرد

آهی که به یادت ز دل زار بر آمد
از کوه گذر کرد و بر افلاک اثر کرد

آتش هجران تو همچون سپندم می کند
پر ز ناله همچو نی بند بندم می کند

داغ سنگینی که بر دل دارم از هجران تو
تا قیامت بر غم تو پای بندم می کند

چه خوش باشد در این دنیای فانی
به خوش نامی نمودن زندگانی

که بعد از ما بسی گردش کند چرخ
نماند جز نکونامی نشانی

آن یار کزو خانه ما جای پَری بود
سر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود

از چنگ منش اختر بَد مِهر به در برد
آری چه کنم دولت دور قمری بو

کسی رفت و یادش ز خاطر نرفت
که بر کُنه دل، یاد او، ماندنی است

هَزارا، تو نامش به آواز خوان
که بس قصه مهر او خواندنی است

آخرین نگاه تو
آغاز غم ما بود!

در سرنوشت گل، دو حقیقت رقم زدند
روزی به باغ آمد، روزی به باد رفت

گفتم به کجا؟ گفت: صدایم کردند
گل بودم و از شاخه جدایم کردند
گفتم که فرشته ها چه کردندت؟ گفت:
روزی خور سفره ی خدایم کردند ...

تو نباشی، چه امیدی، به دل خسته من
تو که خاموشی، به شام و سحر، چه کنم با غم تو؟

چه کنم با دل تنها، که نشد باور من
تو ویرانی، خاموشی، کوهم مگر، چه کنم با غم تو؟

ماییم و هزار چشم خونین بی تو
ماییم و هزار بهت سنگین بی تو

ماییم و هزار دشت غربت در پیش
ماییم و هزار بغض سنگین بی تو

دل نمی خواست جدایی تو، اما چه کند؟
گردش چرخ، نه بر دایره دلخواه است!

ما داغ فراق دیده بودیم
افسانه غم شنیده بودیم

اما غم تو جانگداز است
دردیست که قصه اش درازاست

کس نمیرد گر دل او زنده شد با بوی عشق
تا ابد آن لاله در باغ جهان بشکفتنی است

دیگران گر بروند از نظر، از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو نیستی که ببینی
چگونه دور از تو
به روی هر چه در این خانه هست
غبار سربی اندوه
بال گسترده است!

یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟
سبب ساز سکوت مبهمت چیست؟

برایش صادقانه می نویسم
برای آن که باید باشد و نیست

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست در این سینه که همزاد جهان است

شب چو تنها می نشینم با خیالت گرم راز
هر نوا آید به گوشم، گویم این آوای اوست!

روزها چون بگذرم، از کوچه های خاطرات
هر کجا پا می نهم، گویم که جای پای اوست!

شعر سنگ قبر

شعر سنگ قبر برادر

شعر سنگ قبر همسر

دنیا بازیچه و ما در او میهمانیم
غافل منشین، که اندر او می مانیم

اندر دو جهان، خدا می ماند و بس
باقی همه «کل من علیها فان»ایم

گفتنی نیست ولی بی تو کماکان در من
نفسی هست دلی هست ولی جانی نیست

باورم ناید که دیگر نشنوم آوای تو

یا نبینم روی ماه و قامت زیبای تو

سال ها سنگ صبورم بودی و هم صحبتم

بی تو رنگ یأس دارد منزل و مأوای تو

غم فراق تو در خاطرم نمی گنجد

به روح بلند و همیشه بیدارت درود

از شمار دو چشم، یک تن کم
وز شمار خرد، هزاران بیش

همی برد خواهد به گردش سپهر
نباید فکندن بدین خاک مهر

یکی زود سازد یکی دیرتر
سرانجام بر مرگ باشد گذر

همه مرگ راییم پیر و جوان
به گیتی نماند کسی جاودان

همه مرگ را ییم برنا و پیر
به رفتن خرد بادمان دستگیر

بی مهر رخت، روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

در هجر تو گر چشم مرا آب روانست
گو خون جگر ریز که معذور نماندست

گر چه خیزد ماتمی از هر غمی
فرق دارد ماتمی با ماتمی

لاجرم در مرگ مردان عزیز
گفت باید ای دریغا عالمی

ناله را هر چند می خواهم که پنهانش کنم
سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو
در عمق لحظه ها جاریست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چراغ، آینه، خانه بی تو، غمگین است

سرو خوش قامت من
تو به من یاد بده
که چه سان زیست کنم
بی تو، با خاطر تو!
همه را می بینم

جز تو را که خاطره ای شدی ماندگار برای قلب هایی که منتظرت هستند.

گناه آسمانی که تورا به آغوش کشید

و باخود برد را هرگز نخواهیم بخشید

تو میان بودنت و یادت ، یادت را برایمان گذاشتی و بودنت را افسانه ساختی

و امروز باز برایت گریستم

که چه دردناک بودرفتنت

و چه سخت بودباور کردن نبودنت

افسوس که چه اسان فراموش می کنم اشکهایم را

وچه زود عادت می کنم نبودنت در کنارم را

مرا دریاب و تنهایم نگذار

ز هجران تو پرپر می زند دل

ز دل تنگی به هر در می زند دل

چو بلبل در فراق رویت ای گل

به دیوار قفس سرمیزند دل

گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است

می چیند آن گلی که به عالم نمونه است

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است

چون از این غصه ننالیم و نخروشیم

طوفان نوح زنده شد از اشک چشم من
با آنکــه در غمش به مـــدارا گریستم

شعر سنگ قبر

شعر سنگ قبر همسر

آیا این مطلب مفید بود؟
لینک های مرجع
نظر خود را بنویسید! لطفا کلیک کنید